اوشکایا نیوز

  • تاریخ: چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۴
  • شناسه خبر: 16839

مظلومیت حاج رضا

این روزها که برای روایتگری به باغ موزه دفاع مقدس همدان جهت گروهای بازدیدکننده می روم ،وقتی به مقبره وگنبد شهید گمنام می رسم، درست روبروی آن مثل یک سربازمی ایستم ودستم را می به سینه ام گذاشته واحترام وفاتحه، بعد از معرفی ...

یاد این خاطره می افتم که:
«نیمه دوم خرداد سال۱۳۶۵در پادگان شهید مدنی دزفول در جمع بچه های آموزش نظامی مشغول آموزش ودرس خواندن بودم که آقای نیکو مسئولمان آمد وگفت: بچه ها آماده باشید باید فردا برویم خط وادامه داد که گردان در خط نیرو کم دارد وعراق هم دارد آماده می شود که قسمتی از خط پدافندی را درجزیره مجنون بگیرد. هوای گرم نیمه دوم خرداد، در اطراف شهرستان دزفول وتوی چادر زندگی کردن خیلی سخت وآزرده بود.

صبح زود نماز خواندیم وبعد از نماز وسائل مان را جمع وجورکردیم. من، به اتفاق پنج نفر از واحد آموزش نظامی وچند نفر دیگر از واحدهای مختلف سوار مینی بوس شدیم وراننده حرکت کرد ویکراست رفت مقر گردان ۱۵۴حضرت علی اکبر(ع) ودونفر راهم سوار کرد .یکی ازآنها جوان میان سال وخوش سیمایی بود که یواش یواش آمدوسوار شد،سلام کرد وآهسته روی صندلی تکیه داد .گرچه جوان رشیدی بود ودر دستش یک قبضه آرپی جی ۷، ولی با زحمت روی صندلی نشست وسیمای نورانی آن همه ما رامحوجمالش کرد. ساعت یازده صبح رانشان می داد از پادگان خارج وبه طرف شوشتر ادامه مسیر دادیم. محمودروحانیون(شهید)با آن جوان که فهمیدم فرمانده گردان ۱۵۴هست و خیلی بشاش ، سر صحبت را باز کرد وگفت : حاج رضا، ماشین ونیرو که نداری پس چرا آرپی جی بدست،به منطقه می آیی؟ حاج رضا شکری پور به زحمت خنده ای کرد وگفت : الان دیگر فرمانده ونیرو همه یکی هستند ونیاز هست که برسیم کمک بچه ها تا دشمن جزیره را نگیرد. ( بعدها فهمیدم که علت بی تحرکی وضعف بدن حاج رضا از اثرات مجروحیتی است که در والفجر ۸در فاوهست ،شکمش پاره شده وبا بدنی بخیه کرده همراه ماجهت فرماندهی عملیات عازم جزیره بوده. )
توی مسیر اهواز موقع نماز شد،یک جایی کنار جاده ایستادیم وبعد از خواندن نماز سوار مینی بوس ومشغول خوردن ناهار که جیره جنگی داشتیم شدیم .

د رطی مسیر حاج رضا که روی صندلی قرمز رنگ مینی بوس نشسته بود وعرق می ریخت با پیشنهاداوو یکی از دوستان شروع کردیم به صورت دسته جمعی خواند ن سورهایی از جزء سیم قرآن،آخرهای سوره والفجررا می خواندیم که ناله وگریه بچه ها درآمد ودقایقی اشک از گوشه چشمهای دوستان جاری شد. توی مسیر که بچه هاغرق درفکر خودشان بودند متوجه شدم حاج رضا دارد وصیت نامه می نویسد وآرام در افکار خودش غرق شده. وگاهی هم محمود روحانیون شیطنت می کرد وسرشوخی را باجمع باز می کرد وخنده ای برلبان دوستان می نشاند وتا نزدیک غروب آفتاب رسیدیم مقر لشگر انصارالحسین در جزیره شمالی مجنون، آنقدر گرما از خاک جزیره بیرون می آمد که یک لحظه خیال کردم کنار تنورنانوایی ایستاده ام و نان  در می آورم ،شُرشُر عرق از سر وکولمان سرازیر بود .

نمازمغرب وعشاء را عرق ریزان در سنگر گرم وشرجی  خواندیم وبا صرف یک شام مختصر تویوتای جنگی بدون سقفی حاضر شدو بهمرا حاج رضا ومحمود روحانیون وبقیه داشتیم راهی خط می شدیم که یک نفر آمد وگفت: آقای شکری پور، فرماندهی با شما کار دارند، فعلا جلو نروید وباید بیاید در سنگر فرماندهی د ریک جلسه شرکت کنید .  سلاح در دست من کلاش بود ونسبت به دیگر دوستان یک مقدار هیکلم درشتر، حاج رضا رو کرد به من وگفت: شعبان تو بیا این آرپی جی را بگیر وبشو آرپی جی زن .من هم سلاح حاج رضا را گرفتم وحرکت بسوی جزیره جنوبی ودقایقی بعدکه از دوربرق آتش گلوله ها که شلیک ومنفجرمی شدند معلوم بود از تویوتا پیاده شدیم ولب اسکله سوار بر  قایق موتوری حرکت کردیم که بشدت گلوله های دشمن منطقه را زیر آتش گرفته بود راهی خط شدیم وساعتی بعد رفتیم در کمین یک، بامشقت و زحمت مستقر شدیم.

درکمین تاصبح نگهبانی دادیم وروز که شروع شد دیگر کسی نمی توانست سرش را بیرون بیاورد واگرکسی هم مجروح  می شد با آن حالت جراحت باید تا تاریکی شب صبر می کرد. بعد از ظهر روز دوم که مصادف با۲۸خردادماه بود. آتش دشمن شدید شد در سنگری که به زحمت جای دونفربود، چهار نفر نشسته بودیم و در حال ذکر ودعا، تا گلوله های دشمن راهشان را کج کنند ودر میان آب فرود آیند که تعدادی از گلوله خوردند داخل آب، ولی آتش شدید روی یک جاده باریک وکمینی که مثل سیبل میدان تیر اندازی بود برای گلوله خوردن راحت بود ودشمن هر چه ریخت به در بسته،اصابت می کرد . تا اینکه یک آن گرد وخاکی با سوت شدید ی جلوی سنگر را بهم ریخت ومن از شدت موج وترکش به سرم  لحظاتی گیج شدم وقتی بحال خود آمدم بچه ها داشتند می  کشیدنم ته سنگر ،با آه وناله پرسیدم: محمود روحانیون ؟صدایی آمد: محمود آرام گرفت.
شهیدمحمودروحانیون از پاسداران باسابقه لشگر انصار بود که کل خدمت خودرا در واحد تبلیغات وآموزش نظامی گذرانده بود. که در مسیرآمدن قرآن خواند وبعد سرشوخی وجوک را با بچه ها باز کرد وتعریف  کرد که: پیام دادند بروم همدان ومی خواهند برایم تله درست کنند وپایم را ببندند که جبهه نیایم. دقایقی بعد که دانستم دور واطرافم را نگاه کنم پیکر محمود رادیدم که از سرش خون جاری شده  انگار سالها به خواب رفته، آن روز تا غروب آفتاب با شدت درد وزیر آتش دشمن در کمین ماندیم وبا تاریک شدن هوا من را تخلیه کردند .بعداز اتمام دور نقاهت از بیمارستان  به همدان آمدم وشنیدم که آن شب، حاج رضا شکری پور با تعداد کمی از نیروهای گردان به خط رفته ودر یک نبرد شدید در مقابل انبوهی از آتش دشمن کمین یک وجاده را حفظ کرده اند وبا تنی مجروح بجا مانده از فاو، جلوتر از نیروهای گردانش به شهادت رسیده .چند روزی پیکرش را نتوانستند به عقب تخلیه کنند تا بالاخره حاج محسن امیدی(شهید) فرمانده بعدی گردان۱۵۴ به اتفاق دکترمحمود حمید زاده ورضا علیزاده یک شب می روند وپیکر حاج رضا را می آورند.مظلومیت این فرمانده شجاع که مثل یک نیروی ساده از دزفول همرا ما بود ودر مسیر به شدت درد کشید در آن هوای گرم وشرجی جزیره ،و با دستی خالی از نیرو، دشمن تابه دندان مسلح را سرگردان کرده ویک قدم نگذاشته بودند جلو بیایند»
بعد از دوره نقاهت به سرمزارش درباغ بهشت همدان رفتم و با قرائت فاتحه ،خواندن قرآن از حاج رضای مظلوم تجلیل کردم.  سری به قبر محمود روحانیون زدم ودقایقی اشک ریختم وبا او نجوا کردم.
حالاسالهای بعد از دفاع مقدس وبازنشستگی ، می روم باغ موزه دفاع مقدس همدان وبرای مردم وخیل جمعیت بازدید کنند از این مکان مقدس ازمظلومیت حاج رضا وبچه هایی که فقط چشم وگوششان به فرمان امام بود روایت می کنم ودر حین روایت گری خودم می سوزم که چرا آنروزمن وامثال من ، از محمود وحاج رضاهاجا ماندیم و……….
راوی :شعبان جعفری۱۰/۱۲/۱۳۹۵
مصاحبه وتدوین: جمشید طالبی